أحمد بن محمد مسكويه الرازي ( مترجم : ابو القاسم امامى و على نقى منزوى )

284

تجارب الأمم ( فارسى )

- « سپهسالار بر شما درود گويد و گويد : امروز ، مسلمانان را ، رسوا مسازيد . » پذيرفتند و كار خود راست آوردند . پيش از اين ، مىديدند كه مثنّى از ديدن كارشان ، ريش خود را از خشم مىكشد . چون سخن‌اش بشنيدند و راست آمدند ، ديدند كه اينك از شادى مىخندد . سپس چون نبرد به درازا كشيد ، مثنّى تنى چند از تغلبيان ترساكيش را ديد كه برخىشان اسب داشتند . با [ 193 ] انس بن هليل آمده بودند . مثنّى به انس گفت : - « تو مردى باشى تازى ، هر چند كه بر كيش ما نيستى . هر گاه ببينى كه من بر مهران تاخته‌ام ، تو نيز بتاز . » به پير مردى الفهر نيز چنين گفت و آنان نيز به سخن‌اش گوش كردند . سپس ، بر مهران يورش برد و او را پس زد و تا درون راست سپاه او پيش رفت . آن گاه ، دو سپاه در هم آميختند و دو قلب در هم رفت و گرد برخاست . كمكيان پهلوها مىرزميدند و براى يارى سرداران خويش فرصت نمىيافتند . كارى از ايشان ساخته نبود ، چه ايرانيان ، چه مسلمانان . در اين گير و دار ، مهران به دست ترسايى از تغلبيان كشته شد . هنگامى كه غبار برخاست ، مثنّى باز ايستاد ، تا غبار فرو نشست . قلب سپاه ايران نابود شده بود . كمكيان دو سوى سپاه نيز در كار خود گرفتار بودند . مثنّى براى ايشان دعا مىكرد و به نزد آنان كس مىفرستاد كه به جنگ‌شان وادارد و از سوى وى به ايشان بگويد : - « خويى را كه هميشه با كسانى همانند اينان داشته‌ايد ، فراموش مكنيد . » چنين بود كه سرانجام بشكستندشان . سپس ، مثنّى از ايرانيان پيشى گرفت و به سوى پل رفت . ايرانيان در كرانهء فرات ، برخى به بالا و برخى به پايين مىرفتند و سواران اسلام آنان را دست به دست مىگردانيدند . چنان كه سرانجام همه را بكشتند . در ميان تازيان و ايرانيان جنگى چنين روى نداده بوده است كه از آن تا اين اندازه ، استخوان مرده بر جاى مانده باشد . گويند به صد هزار استخوان مىرسيده است كه سرانجام ، ويرانى خانه‌ها آنها را ناپديد كرد . [ 1 ] مردم آن سامان گويند : آنان به بويب مىآمدند و در ميانه سكون امروزى و بنى سليم

--> [ ( 1 ) ] جنگ بويب به سال سيزدهم هجرت بود . . . در آن جنگ ، دو سوى رود بويب پر از استخوان مرده بود كه سپس در روزهاى آشوب ، زير خاك رفت . ( طبرى 4 : 2199 ) .